به خاطرتوکه دیگه نیستی!

♥...اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد / تا قیامت دل من گریه میخواد...♥



پست ثابت((گفتني هاي من از وبلاگم))


                سلام

من از احساس ميگويم


                          از عشق


گاه از تو مينويسم تابهشت


گاه سردوابريم تاناكجا



گاه خوشحال وگهي بي اعتنا


مينويسم از خودم


                  از ((خاطره))


                          ازسكوت وازشب واز فاصله

  

تك تك حرفهاي من از قلبمه


برگرفته از دل واحساسمه


           

  ((خاطره))ميگه به تو،حرفهاي دل


         برگه اي از دفتر خيالمه


نداره مخاطب خاص كه هيچ


            اين نوشتن حرفاي قلبيمواحساسمه



گاهي وقتام ميشه كه از خودش ودلش بگه


ياكه از زندگي وقصه ي رؤياهاش بگه

                 

بيشتر نوشته هام حس وحال جوونيه


      يه بهونه واسه پركردن وقتاي تنهاييه


 حالاكه حرفهاي من روشنيدي


حالاكه رمز نوشتن منو توفهميدي

            

حالا من ازت ميخوام برام بگي


               ازنگاهت به نوشته هام بگي



              وقتي خوندي/يه نگاهي،نظري


نكنه بدون گفتن نظر تو بگذري!!!


                                      نظر يااااااااااااااادتون نره.

   اين وبلاگ يه محل واسه پر كردن تنهاييمه...


  حرفهاي توش نوشته ي خودمه


خوشحال ميشم نظراتتون رو در موردش بدونم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:49 توسط خاطره

سلام                    ((پست ثابت))

اين وبلاگ به يادعزيزي نوشته شده كه ديگه ميان مانيست ولي يادش وخاطراتش


تا ابدتوي قلبهايي كه عاشقانه دوستش  دارن ميمونه


ازتومهربوني كه وبلاگ منوبراي خوندن انتخاب كردي


ميخوام براي ارامش روح پريسايك فاتحه بخوني


(خيلي ازت ممنونم گلم)


      اگرمانده بودي توراتا به عرش خدا ميرساندم


اگرمانده بودي توراتا دل قصه ها ميكشاندم


               مانده بودي اگر نازنينم زندگي رنگ وبوي دگرداشت...


زندگي بازيهاي زيادي داره وشايدرفتن پريسا


باتموم غم وناراحتي كه داشت حكمتيه كه


فقط خودخدا ميدونه


((اينم ادرس وبلاگ زنده ياد پريسا))


parisa78-89.blogfa.com

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 21:54 توسط خاطره

خدااا تو ک بامنی بودی

چرا گذاشتی دلمو اینطوری بشکنن

خدا کمکم کن

دل شکسته میخری؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:23 توسط خاطره|

وامروز همان فردایی ست که دیریست برای آمدنش لحظه شماری کردم

ودیروزم پرشده از خاطراتیست که امروز باید تمام آن را فراموش کنم

به راستی که خودم هم یک خاطره شدم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:14 توسط خاطره|

بدجوری سررفته است دیگر!!

حوصله ی دلم را میگویم ...

حوصله بازی کردن باکلمات را ندارم

یک کلام ،ختم کلام

دیگر تـــــــــــــــــــــــو باید باشی

بس است این همه نبودنت!!!

نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 10:42 توسط خاطره|

سلام خاطره ام اما خدارو شکر میکنم که فقط به خاطره ها سپرده نشدم... از اواسط ماه رمضان تا حالا به دلیلی نتونستم نت بیام اصلا نشد به وبلاگم سر بزنم واما امروز که اومدم تمام کامنت های شماها دلگرمم کرد که از یاد نرفته بودم.. نظراتتونو تایید نکردم،تا سر صبر بهشون جواب بدم. الانم که برم نمیدونم تا کی نیستم!!و کی برگردم و بیام بلاگفا... فقط این پست رو گذاشتم که بدونید اگه سری بهتون نزدم تا حالا، یا جواب کامنت ندادم ،اصلا کامنتای شما رو نخونده بودم .واصلا نت نیومده بودم. ولی قول میدم وقتی برگشتم به همه ی شما با معرفتا سر بزنم قربان محبتتون (خـــاطــــره)
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:34 توسط خاطره|

هوایت را دوست دارم...!

تو به تمام لحظه های تلخم ٬طعم شیرینی میدهی!

خسته میشوم از تکرار غم انگیز روزهای تکراری

و تو فرصت نابی میشوی که خودم را پیدا کنم...

بی صبرانه تو را انتظار میکشم تا بیایی ای ماه خوب خدا

   ماه پاک شدن در پس نگاه مهربان خدا..

تو را دوست دارم ای ماه مهربانی ها

                                   التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:25 توسط خاطره|

تو را باور دارم به اندازه ی تمام روزهایی که با رویای تو سپری کرده ام

و تو به من دل بسته ای به اندازه ی تمام روز هایی که سهم قلبت از احساس

تنها رویای داشتن من بود...

ظالمانه است که بگذریم از پاکی احساسمان،از تمام رویاهایی

که با خیال هم بافته ایم.

 

میگویند قول مردانه!

اما من به تو قول زنانه ای داده ام که مردان هم در وفای به ان کم اورده اند...!!!

تنها باورم خداست که تنهایم نگذارد...

من میمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانم ،تو هم با من بمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

به امید طلوع عشقی که نورش تنها خــــــــــداســـتـــــــ

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:48 توسط خاطره|

دلم بغض کرده٬چشمام پره اشکه

من نمیتونم بیخیال تویی بشم

که همه ی فکرو خیال منی...

یه روزی همینجا بود که نوشتم:

"دلم با عشق گره خورد

      و

عشق با دلم!

Avazak_ir-Heart11.jpg


  تو با دلم گره خوردي

    و

دلم با دلت!

انقدر به هم گره خورديم

كه سرنوشتمان اين شده

کلاف سردرگم!!!

تو هنوز هم گره میخوری باخیالم٬ با تاروپودم

وچه زیبا تو را میخواهم٬ازمیان تمام شک وتردیدها٬ازمیان همه ی نشدن ها!!

من با عشق به خدایی دل به تو سپردم که ایات عاشقانه اش معجزه میکند

ساده برایش مینویسم"خدا خودت یه کاری کن"

             

 واین باورمن است"خدا همیشه به موقع خواهی رسید"

نوشته شده در شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 17:43 توسط خاطره|

 دل من در پی اشنایی ویاری با دلت نبود

دل من خسته ز راه سفری درپی همزبانی بود

دل من خسته ز تکرار همه روز و شبش

دل به حرف و همزبانی با دلت دوخته بود

نکند گرفته باشی به خودت سلام من

من که قصدم دل سپردن به تو ودلت نبود

انچنان مغرورعشقم به همان کس که خدا داند وبس

که نیازم به تو ومهرتو وعشق تو و ناز نگاه تو نبود

گاهی وقتا دلکم سرکش ویاغی میشود

 به هوای سر سپردن باز راهی مشود

گرچه از عشق ومحبت سیر سیرم بازهم

گاهی وقتا دلکم سر به هوایی میشود

قصه ی صحبت وهمزبانی دل به کنار

گاهی وقتا دلکم محتاج یاری میشود

گرچه گفتند همدلی ازهمزبانی بهتر است

همدلی را بیخیال،او همزبانم میشود؟؟

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:48 توسط خاطره|

نگاهت در دو قدمی چشمانم گره خورد

و لبخند من٬ پاسخی بود به گرمای نگاه تو.

واما سهم من چه بود؟؟

سهم من حسرت شد!!!

حسرتی به اندازه ی نبودن های امروزت

به وسعت تمام  خاطرات دیروزمان

وبه مبهم بودن روزهای فردایمان...!

فردایی که با هم بودنمان ارزو

و نبودنت برای من یک خط ممتد استــــــ.  ---------------------------

پ ن:

باور کن تلخ است :

"فکر کردن به فردایی که لحظه هایمان رنگ ونشانی ازهم نداشته باشند"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:22 توسط خاطره|

در مسیری که نامش تنهاییست٬انتخاب با توست!

یک دست یا یک  دل؟؟

اری دو راهی عجیبیست!!

مقصد کجاست؟؟!!

گاهی دست میدهی تا بیابی دلی را که

کنارش تنها نباشی!

وگاهی دل میدهی واخرش دست میدهند ومیروند به سلامت!

                             گاهی هم به درک!!!

اما این دو راهی را از هرطرف که بروی مقصدش تنهاییست!!!

پ ن:"دلت را به دست کسی بسپار

که با دست خودش  دل به تو بسپارد

نه به حکم تنهایی"

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:17 توسط خاطره|

دلواپسی هایم کوله باری شده سنگین!

سنگین تر از گذر روزهای بی تو...!

شانه هایم خمیده شده از سنگینی.

ودلم تلخ تر از انچه خود کرده ام!

تنها خدایا تو به دادم برس

         "خدایا میدانم که تو همیشه به موقع خواهی رسید"

                                    

نوشته شده در جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:26 توسط خاطره|

 

                                            

 

بردی ز خاطر یادمو٬با خاطراتت دلخوشم

 

رفتی تو از پیش منو٬من سوی تو پرمیکشم.

 

بردی تو از یادت همه٬روزای باهم بودنو!

 

دارم تمام بغضمو با عشق تو سر میکشم.



 


 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:15 توسط خاطره|

 

 

به تو دل بستم ودنیام همه وابستگی شد

سهم دل از بودنت٬یه عالمه خستگی شد

دلمو تو دستت انگار٬با نگات گرفته بودی

تو سکوت بینمون هم ٬تو هنوز دل بسته بودی

تو چشات یه حسه مبهم٬تو نگات پراز صبوری

تو دلت یه دنیا حرف بود٬توصدات یه مهربونی

قصمون قصه ی عشقو قصه ی لیلی ومجنون

بی بهانه پا گذاشتیم توی عشق از دل واز جون

به تو دل بستمو انگار٬ تو وجودم تورو دیدم

از همه وابستگی ها٬من به دل بستن رسیدم

تو برام معنی عشقی٬بی تو من چه بی قرارم

کاشکی فریاد بشه حرفت ٬که تنهات نمیذارم

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:6 توسط خاطره|

ودر ان هنگام که نگاهت در نگاهم گره میخورد

به وسعت تمام عشق های دنیا از خود بیخود میشوم..

گویی زمان می ایستد...دیگر نه  دیگران برای ما مهم میشوند

                     ونه ما برای دیگران مهم!!!

چشمان تو دنیایم میشود و من دراین دنیای زیبا غرق میمانم...

صدای طپش های قلبم را میشنوم که بی پروا نام تو را صدا میزند

و گرمی وسرخی گونه هایم از التهاب پایان ناپذیر عشق میگویند!!!

چه دنیای زیبایی ساخته ایم...

                           من"چشمانم"چشمانت"تو  902_3.jpg

واحساسی که میانمان جاریست...

اما افسوس که عمر دنیای ساختگیمان به اندازه ی یک پلک زدن تمام میشود..

ولی بازهم جاریست...گرچه از چشمان هم دور باشیم...

                                                         
                  

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:13 توسط خاطره|

"دوستت دارم"

                   معجزه میکند!

                                             1487_w.jpg

"دوستت دارم" نگاهیست گرم که در عمق چشمانت

شعله میکشد...گرم میکند وگاه میسوزاند کسی را که لبریز از عشق توست!

"دوستت دارم"واژه ایست کوچک/اما گفتنش برای ارام کردن

بیقراری های یک دنیای بزرگ وپراز عشق کافیست!

"دوستت دارم"حرف نیست...

"دوستت دارم"گرفتن قلبی در میان دستان تو وهدیه دادن به دیگریست!!

پ ن:"ساده بگویم ازمیان همه ی گفتنی ها ...

                                                  (دوستت دارم)

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:38 توسط خاطره|

      توکه مخاطب خاص نوشته های من شده ای

این بار هرچه در میان واژه ها میگردم نمیابمت!

بی انصاف نبودنت كافي نبود كه حتي

خودت را از نوشته هایم نیز پس گرفته ای...!

             
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

                         **************************************

   مرور ميكنم تمام خاطراتم را ولبخندي شيرين به قشنگي

عشق تو لبانم را ميپوشاند...

ومن چه غافلم...!از آن قطره ي اشكي كه از گوشه ي

چشمانم ميلغزد وارام وبي صدا فرياد ميكند

من هنوز دوستش دارم...!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

                       ****************************************

 

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 10:44 توسط خاطره|

 

                                 

 

میخواست بگیرد دلی را که سخت به تو بسته بودم

باران عشق بارید وبادلم بازی کرد...

مرا وابسته میخواست تا ببرد دلبستگی ام را...

ساده میخواست مال خود کند تمام دلی را که فقط سهم تو بود!

نمیدانم تکیه ام به عشق تو بود یادستان خدا

شایدم دستان خدا عشق تو را تکیه گاه من کرد

که دلم خواست تنها به انتظار تو بماند...

پ ن"۱جایی خوندم که:نگاه به عروسک های پشت ویترین

      فقط وسوست میکنه تا اونی رو که دوست داری ازدست بدی...!" 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 11:23 توسط خاطره|

مهربانی کردی

مهربان بودی وعشق در نگاه خسته ات موج میزد حتی

در تمام لحظه هایی که درد در تاروپود وجودت شعله میکشید...

عاشقی میکردی

حتی در ان هنگامه ی صبح که باتن خسته وتب دار

میخواستی نماز عشق بخوانی...

دستانت سنگین وپر از درد زمانه بود امابه وزن تمام دردهایت

بازهم مهربان بودی...

وجود تو گرمابخش لحظه هایمان ونگاه مهربانت که این روزها کم سوتر از

همیشه بود پناه دلدادگی هایمان است...

چند روزی است که نگاه پر مهر توسنگین شده ودل ما

بیقرار تر از همیشه تورا نجوا میکند

سهم امروزما از دیدن تو‌٬شده نگاهی نگران به صفحه ی یک

مانیتور...!که تنها توعزیزی را میبینیم که برایمان دنیایی از محبتی.

خدا کند که هرچه زودتر لمس دستان مهربانت٬با همان نگاه کم سو

دل خسته وغمگینمان را نوازش کند...!

خدایا برای پدربزرگ مهربان ما خودت دعا کن

خدایا خودت شفایش بده...!

پ ن:"برای شفای همه ی مریض ها صلوات"

 

پ ن:پدر بزرگ خوبم رفتي اما تا ابد ياد ميدارمت مهربانم(۱۸/۱۱/۹۱)

 

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 11:13 توسط خاطره|


آخرين مطالب
» گفتني هاي من از وبلاگم
» به ياد پريسا
» خداااااا
» دلم شکست
» شاید خسته شده باشد دلم!!
» خیــــــلی وقته نیستم
» ماه خدا
» ماندن یا دل بریدن
» یا تو یا هیچکس دیگه...!
» همدلی یا همزبانی
Design By : Pars Skin